پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - طلوع هستي در آينهي كلام علي (ع) - پارسانیا حمید رضا
طلوع هستي در آينهي كلام علي (ع)
پارسانیا حمید رضا
«قسمت اول»
در تاريخ تفكر اسلامي علوم مختلفي شكل گرفته يا رشد و گسترش يافته است. موضوع بسياري از اين علوم حقايق و ماهيات خاصي است كه از وجود نيز بهره ميبرند، مانند: علوم رياضي و طبيعي يا علوم عملي از قبيل اخلاق و فقه و يا علوم اعتباري، نظير ادبيات.
امّا برخي از علوم به صورت اعلام شده و آشكار و يا به صورت ناگفته دربارهي موجود از آن جهت كه وجود دارد، بحث كردهاند. علومي كه در باب هستي به كاوش پرداختهاند، عبارتند از: فلسفه، عرفان نظري و كلام.
فلسفه از ابتدا موضوع خود را موجود از آن جهت كه وجود دارد معرفي مينمايد، عرفان نظري تعيّنات وجود را از آن جهت كه تعيّنات آن هستند، در دستور كار خود قرار ميدهد. علم كلام نيز موضوع خود را ذات، صفات و افعال خداوند سبحان ميداند. مسايلي كه در كلام مورد بحث قرار ميگيرند ـ با صرف نظر از آن كه شيوهي متكلم جدل يا برهان باشد ـ در قلمرو علوم جزيي قرار نميگيرند و به درستي در زمرهي علوم هستي شناختي واقع ميشوند. تفاوت كلام و فلسفه در موضوع اين دو علم نيست، بلكه در شيوه و روش آنها است، فلسفه به دانش برهاني عقلي بسنده ميكند و برهان هم به اين دليل كه كلي است دربارهي امور جزيي بحث نميكند، اما در كلام از جدل هم استفاده ميشود و جدل نيز از ادلّهي نقلي بهره ميبرد. در مقدمات جدلي از مقدمات جزئي هم استفاده ميشود و نتايج جزئي گرفته ميشود، به همين دليل در مباحث فلسفي فقط از نبوت عامه ـ يا در صورت گسترش مباحث نبوت ـ و يا فقط از اصل امامت بحث ميشود، اما در كلام از نبوت و امامت خاصه نيز سخن به ميان ميآيد.
در نحوهي معرفت و روش عرفان، فلسفه و كلام نيز تفاوتهايي وجود دارد؛ عرفان محور معرفت خود را دانش حضوري و شهودي قرار ميدهد و از روش تزكيه و سلوك بهره ميبرد. عرفان نظري نيز گرچه از دانش حصولي و مفهومي استفاده ميكند، اما از اين دانش بيشتر براي تبيين و گفت و گوي با ديگران بهره ميگيرد. حال آن كه فلسفه و كلام مدار اصلي علم خود را بر دانش حصولي و مفهومي قرار ميدهند، با اين تفاوت كه فلسفه به برهان اكتفا ميكند و كلام از قياسهاي جدلي نيز استفاده ميكند.
تاريخ تكوين علوم اسلامي
علوم، در طول زمان به همت، تلاش و پشتكار عالمان، و به تناسب گفت و گوها و فرصتهاي اجتماعي كه براي بسط و توسعهي آن پديد ميآيد، رشد ميكند. كلام، فلسفه، عرفان نيز از اين قاعده مستثني نبودند و در طول زمان، طي گفت و شنودهايي كه با يكديگر داشتند، بر غنا، نظم و دقت مباحثي كه در باب شناخت هستي انجام گرفته است، افزودهاند. قاعدهي فوق دربارهي ديگر علوم اسلامي، نظير فقه، اصول و ادبيات نيز صادق است. هيچ يك از دانشهاي نامبرده كه به طور خاص در حوزهي فرهنگ و تمدن اسلامي شكل گرفته يا توسعه يافتهاند، در روزهاي نخستين ظهور اسلام به صورت دانش مستقل و سازمان يافتهاي وجود نداشتند، بلكه هر يك از آنها با گسترش و توسعهاي كه به دست آوردند، امتياز جوهري و حقيقي خود را با ديگر علوم به خوبي نشان داده و هر كدام در قلمرو مربوط به خود فصلها، ابواب و گاه جريانات و گرايشهاي رقيب و رويارويي را به وجود آوردند، عالمان مربوط به هر علم، كوشيدند تا با مباحثات و مجادلات خود، به اثبات و يا بطلانِ نظريههاي رقيب پرداخته و اين رهگذر صحيح را از سقيم باز شناسند. برخي از اين علوم نظير فقه، چون از روز نخست به صورت علمي ممتاز نبودند، سرمايههاي نخستين خود را از متون و نصوص ديني يعني از قرآن، سنت و سيرهي رسول اكرم(ص) و ائمهي معصومين(ع) يا اصحاب رسول خدا اخذ كردند. و بعضي ديگر نيز با آن كه قبل از اسلام وجود داشتند، در دنياي اسلام به صورت علمي سازمان يافته شكل گرفته و از نصوص و متون ديني به نحو تأسيسي يا تأييدي بهره بردند. مباحث مربوط به هستيشناسي در اين قسم جاي ميگيرد.
از بيان فوق فهميده ميشود كه اگر برخي از دانشها نظير فقه، كلام، فلسفه و عرفان در روزهاي نخستين حيات اسلام به صورت دانش مستقلي نبودهاند، نشان دهندهي اين نيست كه آموزههاي نخستين مربوط به اين علوم نيز قبل از آن كه در قالب يك علم مشخص و سازمان يافته ظاهر شوند، در منابع و متون اوليه وجود نداشته است.
به همين دليل پرسش از فقه يا هستيشناسي از ديدگاه اسلام، نبي خاتم يا امير مؤمنان علي(ع) پرسش خطايي نيست. اگر چه پاسخ اين پرسشها در متن قرآن يا عبارات پيامبر(ص) و عترت او به صورت يك علم مدون و مصطلح موجود نباشد.
نخستين منابع
اسلام به عنوان يك دين الهي، پيام و كلام خود در مورد هستي را ابلاغ ميكند. بسياري از آيات قرآن به طور مستقيم احكام هستيِ عالم و آدم را بيان نموده يا اسما، صفات و افعال خداوند سبحان را ياد كردهاند. اين دسته از آيات در متن توجهات متفكرين مسلمان بوده و همهي متفكريني كه در طول تاريخ انديشهي اسلامي با عناوين مختلف به مسألهي هستي پرداختهاند، به اين آيات تمسك جسته و استشهاد نمودهاند. در محيط اسلامي، مفسرين، متكلمين، فيلسوفان و عرفا هرگز نميتوانستند، بدون توجه و تفكر در آيات قرآني تأملات خود را پايان يافته بدانند يا آن كه كلام و باور خود را اظهار نمايند.
در دوران حيات پيامبر اكرم(ص) مسلمانان علاوه بر آن كه از متن مستقيم وحي الهي بهره ميبردند، از كلمات و عبارات پيامبر خاتم(ص) نيز استفاده ميكردند. كلمات پيامبر(ص) به صورت مستقيم يا غير مستقيم در شرح و تفسير آيات قرآن به كار گرفته ميشد و از اين رهگذر بر غنا و گسترش هستيشناسيِ ديني افزوده ميگرديد. بدين ترتيب احاديث نبوي ـ نظير آنچه پيامبر(ص) دربارهي معراج فرموده بود ـ به مجموعهاي تبديل شد كه در كنار قرآن در معرض ديد و نظر متفكرين مسلمان قرار گرفت.
متفكراني كه در طول تاريخ انديشهي اسلامي در قالب عناوين عرفاني، فلسفي، كلامي يا تفسيري و روايي به صورت خاص به هستيشناسي پرداخته و ابواب مختلفي را در اين باره شكل دادند، از دو منبع مزبور (قرآن و احاديث نبوي) به صورت مستقيم يا غير مستقيم استفاده ميكردند. البته استفاده از منابع ديني در دورههاي مختلف يكسان نبوده و به تدريج بر دقت و غناي آن افزوده شده است.
كارنامهي علي(ع)
پس از رحلت پيامبر خاتم(ص) بر خلاف كوششي كه براي ضبط و حفظ قرآن كريم به عمل آمد، تلاش شاياني براي حفظ، ثبت و كتابت احاديث نبوي انجام نگرفت، بلكه در دورهي برخي از خلفا نقل احاديث ممنوع گرديد.
صرف نظر از اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و آنچه دربارهي علي بن ابي طالب(ع) بيان خواهد شد، اصحاب رسول خدا هيچ كوششي براي تحقيق در هستيشناسي ديني و اسلامي انجام ندادند.
پس از آن كه آوازهي اسلام محدوديتهاي مكاني را درنورديد، تشنهگان حقيقت براي تحقيق دربارهي حقيقت اسلام به مقرّ خلافت اسلامي مسافرت ميكردند. تاريخ، برخي از اين گروهها را كه به صورت هيأتهاي علمي وارد مدينه شده بودند، معرفي كرده است. خلفا نيز پس از مواجهه با آنان، آنها را روانهي خانهي علي بن ابي طالب(ع) ميكردند.١
رويكرد بنياميه به اسلام نيز بيشتر يك رويكرد سياسي بود. آنان به اسلام از زاويهي رقابت قبيلهاي خود با بنيهاشم مينگريستند و در تفسير خود از اسلام نيز به ابعاد معرفتي آن توجهي نداشتند، بلكه هستيشناسي و معارف اسلامي را در خدمت منافع سياسي خود كنترل ميكردند. حاصل تلاش بنياميه پيدايش و گسترش يك فرقهي كلامي بود كه آنان را عثمانيه، اهل ظاهر، مشبّهه و مانند آن مينامند، از جمله خصوصيات اين فرقه منع از تفكر، برهان، استدلال و حتي منع از پرسشهاي جديد بود. اين فرقه به ظواهر آيات و ظواهر برخي از رواياتي كه توسط خطباي رسمي اموي نقل ميشد، تمسك ميجستند.
پس از زوال بنياميه فرقهي مزبور اقتدار خود را از دست داد. از آن پس رهبران اين فرقه ـ نظير احمد بن حنبل ـ به برخي تعديلها تن در دادند و فرقههاي ديگري نيز فرصت بروز و ظهور يافتند.
درخشش علي(ع)
به رغم فضاي سنگيني كه پس از رحلت رسول اكرم(ص) و در سدهي نخست حاكم شد، چراغ علم و معرفت در دنياي اسلام خاموش نگرديد، نبي خاتم(ص) مدينهي علم بود و او خود علي بن ابيطالب(ع) را به عنوان باب و دروازهي اين شهر معرفي كرده بود.٢
رهآورد و ارمغان پيامبر خاتم(ص) براي جهانيان قرآن كريم بود و قرآن كريم پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) تنها نماند، بلكه عترت او به عنوان ثقلي ديگر آن را همراهي ميكرد. پيامبر(ص) خود فرموده بود: «من در ميان شما دو ثقل را باقي ميگذارم، كتاب خدا قرآن و عترتم. اين دو از يكديگر جدا نميشوند تا آن كه در كنار حوض كوثر به من ملحق شوند».٣
تلاشها و فعاليتهاي امام علي(ع) پس از رحلت رسول خدا(ص) فقط به حوادثي كه در قرن نخستين به وجود ميآمد، محدود نميشد. او ميكوشيد تا پيام اسلام را در برابر قشرگرايي و ظاهرگرايي كساني كه از ابعاد معنوي و عميق هستيشناسي ديني غافل بودند، حفظ كند و به نسلهاي آينده برساند.
مخاطبان امام علي بن ابيطالب(ع)، در خطبههاي عميقي كه او به خصوص در دوران پنج سالهي حاكميت خود ايراد ميفرمود، تنها گوشهاي سنگين كساني نبود كه به تعبير او فقط شبيه مردان بودند.٤ علي بر فراز منبر به آيندهي تاريخ مينگريست و نسلهايي را كه يكي پس از ديگري از راه ميرسند و در جست و جوي حقيقت از پيامبر(ص) و نسل نخستين اصحاب رسول خدا(ص) پرسش و سؤال ميكنند، مشاهده ميكرد. منبر علي همان قلهي بلندي بود كه از دامنهي آن سيل معرفت ميجوشيد و آب حيات را به كام تشنگاني كه از آيندهي تاريخ به پيش ميآيند، مينشاند.
همهي كساني كه در تاريخ انديشهي اسلامي از جريان فكري اموي فاصله گرفتند و به سوي ابعاد معنوي و عقلاني هستيشناسي ديني گام گذاردند، از سلوك و گفتار علي(ع) الهام گرفتند. آنها در نسل نخست اصحاب پيامبر شاهد و گواهي جز او نمييابند، به همين دليل همگي در اين مسأله همداستانند كه علي(ع) دروازهي ورود آنان به مدينهي دانش نبوي است.
آموزههاي نظري
«ابن ابي الحديد» شارح معتزلي نهجالبلاغه دربارهي نقش علي(ع) در مباحث هستيشناسي و جايگاه او در دنياي اسلام مينويسد:
«و اما الحكمة و البحث في الامور الالهية فلم يكن من فن احد من العرب و لا نقل في جهاد اكابرهم و اصاغرهم شيء من ذلك اصلاً و هذا فن كانت اليونان و اوائل الحكماء و اساطين الحكمة ينفردون به و اول من خاض فيه من العرب علي(ع) و لهذا تجد المباحث الدقيقة في التّوحيد و العدل مبثوثة عنه في فرش كلام و خطبة و لا تجد كلام احد من الصحابة و التابعين كلمة واحدة من ذلك و لا يتصوّرونه و لو فُهِّموه لم يفهموه و اني للعرب ذلك٥
اما حكمت و بحث از امور الهي، در توان هيچ يك از اعراب نبود و در كوشش بزرگان و كهتران عرب چيزي در اين باب نقل نشده است، بلكه اين فن در يونان و در نزد نخستين حكيمان بود و اساطين حكمت منفرد به اين فن بودند. و اولين كسي كه از اعراب در اين فن وارد شد، علي(ع) بود و از همين روي مباحث دقيق در توحيد و عدل را در ظاهر كلام و خطبههاي او آشكار مييابي، و در كلام هيچ يك از صحابه و تابعين كلمهاي واحد از اين عبارات نمييابي، و آنها توان تصور اين معاني را نداشتند، و اگر به آنها تفهيم ميشد از فهم آن در ميماندند، عرب كجا ميتوانست به اين مباحث راه برد».
ابن ابي الحديد در ذيل خطبهي هشتاد و چهار پس از ذكر نكات ظريفي كه خطبه به آن اشاره دارد مينويسد:
«واعلم ان التوحيد و العدل و المباحث الشريفة الالهية ما عُرفت الاّ مِن كلام هذا الرجل و ان كلام غيره من اكابر الصحابة لم يتضمن شيئا من ذلك اصلاً و لا كانوا يتصوّرونه ولو تصوروه لذكروه و هذه الفضيلة عندي اعظم فضائله(ع):٦
بدان كه توحيد، عدل و مباحث شريف الهي جز از كلام اين مرد شناخته نميشود و كلام ديگران از بزرگان صحابه، چيزي از اين امور را در بر ندارد، آنها از تصور اين امور عاجز بودند، زيرا اگر تصور ميكردند، آن را بيان مينمودند، به نظر من اين فضيلت علي(ع) بزرگترين فضائل او است.
ابن ابي الحديد در قسمت ديگري از عبارات خود به اين حقيقت اشاره ميكند كه چون علي تنها فرد از ميان صحابه بود كه به اين حقايق واقف بود و از آن سخن ميگفت، همهي متكلّماني كه در درياي معقولات گام نهادهاند، خود را تنها به او منتسب ميدانند و او را استاد و رييس خود مينامند، ابن ابي الحديد ميگويد:
«اصحاب و ياران ما، يعني «معتزله» خود را به «واصل بن عطا» ميرسانند كه او شاگرد «ابي هاشم بن محمد بن حنفيه» و ابوهاشم شاگرد پدرش محمد حنفيه و محمد نيز شاگرد پدر خود علي(ع) بود.»
وي سپس نسبت يكايك فرقههاي كلامي را به علي(ع) ذكر ميكند.
داوري فلسفي
آنچه ابن ابي الحديد دربارهي متكلّمان بيان ميكند، دربارهي ديگر فرقههايي كه به تأمل در هستي و مسايل آن پرداختهاند نيز صادق است، همهي كساني كه در طول تاريخ انديشهي اسلامي به اين مسير گام گذاردهاند، بدون استثنا در ميان اصحاب رسول خدا فقط به علي(ع) استناد كردهاند. فيلسوفان و عرفا نيز از آنچه دربارهي متكلمان گذشت پيروي كردهاند.
«ابن سينا» در «رسالهي معراجيه» پس از اشاره به اين كه اكثر مخاطبان رسول خدا(ص) اهل ظاهر بوده و دل به جوال خيالي خوش داشتند و از آستانهي وهم در نگذشتند، علي(ع) را به عنوان خزانهي عقل معرفي كرده و او را در بين ديگران چون معقول در ميان محسوس معرفي مينمايد:
«و براي اين بود كه شريفترين انسان و عزيزترين انبيا و خاتم رسل(ص) با مركز دايرهي حكمت و ملك حقيقت و خزانهي عقل اميرالمومنين علي(ع) گفت كه يا علي اذا رأيت الناس يتقرّبون الي خالقهم بانواع البر تقرب اليه بانواع العقل تسبقهم به. و اين چنين خطابي جز چون او بزرگي راست نآمدي كه اندر ميان خلق همچنان بود كه معقول اندر ميان محسوس. گفت: اي علي! چون مردمان اندر كثرت عبادت رنج برند، تو اندر ادراك معقول رنج بر تا بر همه سبقتگيري؛ لاجرم چون بديدهي بصيرت عقلي مدرك اسرار گشت همهي حقايق را اندر يافت و معقول را اندر يافت و ديدني يكي حكم دارد و براي آن بود كه گفت: لو كشف الغطاء ما ازْدَدْتُ يقينا».٧
«علامهي طباطبايي» در مقايسهي ميان آنچه از علي(ع) و ديگر صحابهي رسول خدا وارد شده است، مينويسد:
«اصولاً آنچه در مورد معارف الهي از اصحاب پيامبر براي ما باقي مانده، چيزي نيست جز يك سلسله اخبار در زمينهي تجسّم و تشبيه و يا احيانا تنزيه باري تعالي، پارهاي نيز شامل معلومات بسيار سطحي، ساده و عوامانه است، در حالي كه تعداد و شمارهي صحابهاي كه ترجمه و شرح حال آنان در كتب تراجم و رجال آمده بالغ بر دوازده هزار نفر ميباشد و مسلمانان هم در نقل حديث و ضبط اخبار از ايشان كوتاهي و قصور نكردهاند. [مانند] سخنان امام علي بن ابيطالب(ع) كه از معارف الهي ميجوشد و بر حيرت و شيفتگي عاشقان فلسفهي الهي ميافزايد و افكار والاي جويندگان حقيقت را در اقيانوس بيكران الوهيت به منتهاي اوج و ترقي ميرساند، تا آنجا كه همگي خسته و كوفته از پيشرفت باز ميمانند، البته اين امام علي بن ابيطالب(ع) مثل بارز و اعلاي الهي است كه به تنهايي پيش ميرود و كسي به گرد او نميرسد».٨
قطب دايرهي عرفان
اهل تصوّف و عرفان با صراحتي بيشتر از آنچه در آثار متكلمين و حكما يافت ميشود، به عبارات و كلمات امير بيان علي(ع) استشهاد ورزيدهاند. آنان حتي با صراحت تمام سلسلهي اقطاب خود را به ايشان رساندهاند، «ابن ابي الحديد» در اين باره مينويسد:
«و من العلوم علم الطريقة و الحقيقة و احوال التصوف و قد عرفت أنّ ارباب هذا الفن في جميع بلاد الاسلام اليه ينتهون و عنده يقفون و قد صرح بذلك الشبلي و الجنيد و سري و ابويزيد البسطامي و ابومحفوظ معروف الكرخي و غيرهم و يكفيك دلالة علي ذلك الخرقة التي هي شعارهم الي اليوم و كونهم يسندونها باسناد متصل اليه(ع):٩ از جمله علوم علم طريقت و حقيقت و احوال تصوف است و دانستي كه ارباب اين فن در همهي بلاد اسلامي به او باز ميگردند و به نزد او متوقف ميشوند و به اين حقيقت «شبلي، جنيد، سري، ابويزيد بسطامي، ابومحفوظ معروف كرخي و ...» تصريح كردهاند و خرقهاي كه آنان تا امروز شعار خود قرار دادهاند، بر اين امر دلالت ميكند. آنان خرقهي خود را با سندهاي متصل به علي(ع) اسناد ميدهند».
توقّف اهل معرفت به علي بن ابيطالب از آن جهت نيست كه آنان خود را به نبي خاتم(ص) منتسب نميدانند، بلكه به خاطر اين است كه آنان همان گونه كه پيامبر(ص) فرموده است، علي(ع) را به حسب حقيقت نفس و جان نبي ميدانند.١٠
از لحْمُكَ لَحْمي بشنو تا كه بيابي كان يار كه او نفس نبي بود علي بود
آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج با احمد مختار يكي بود علي بود
محمود نبودند كساني كه نديدند كاندر ره دين احمد و محمود علي بود
«ابن عربي» در باب ششم از كتاب «فتوحات مكيه» پس از آن كه از نبي خاتم به عنوان اولين ظاهر در وجود ياد ميكند، دربارهي نزديكترين انسانها به او مينويسد: «و اقرب الناس اليه علي بن ابي طالب(ع) امام العالم و سرّ الانبياء اجمعين:١١ نزديكترين آدميان به او علي بن ابي طالب(ع) است كه امام عالم و سرّ همهي انبيا ميباشد.»
بنابراين از ديدگاه اهل معرفت، علي(ع) در رسالت و نبوت تابع نبي خاتم است و به حسب حقيقت از ولايتي كه مربوط به سرّ و باطن نبي خاتم است، بهرهمند ميباشد؛ به بيان ديگر ولايت مطلقهي نبي خاتم در او ظهور و تجلّي يافته است، او به واسطهي استفاده از باطن پيامبر خاتم، به باطن و به اسرار همهي انبيا وقوف يافته است. اهل معرفت كه در طريق ولايت گام ميگذارند، هم با رسيدن به مولا خود را در مدينهي دانش نبوي مييابند.
سرچشمهي جريانهاي علمي
چنانكه اشاره شد، سه علم كلام، فلسفه و عرفان علومي هستند كه در تاريخ انديشهي اسلامي، تفكر و تأمل دربارهي وجود و هستي را در دستور كار و مطالعهي خود قرار دادهاند. برخي از محدثين و مفسرين نيز به تبعيت از آيات و روايات در اين بحث وارد شدهاند. آنچه آنان در ذيل آيات و روايات بيان داشتهاند، اغلب در قالب يكي از سه رويكرد مزبور بوده و يا آن كه برداشت و تفسير آنان انديشهاي را در پي داشته كه به صورت يك جريان كلامي، فلسفي و يا عرفاني ارايه شده است. همهي جريانها و گروههايي كه به تأمل پيرامون هستي پرداختهاند، به اقتباس از آموزههاي علوي تصريح كرده يا آن كه در فرازهاي مكرر به آنچه از امام(ع) روايت شده است، استشهاد كردهاند.
اينك جاي اين پرسش باقي است كه چگونه جريانهاي مختلف فكري از يك بستر واحد علمي جوشيدهاند؟ آيا اختلافاتي كه در انديشههاي آنان وجود دارد، به منبع و منشأ واحدي مستند است كه آنان داعيهي استفادهي از آن را دارند يا آن كه به نحوهي برداشت و استفادهي آنان مربوط ميشود؟ آيا برداشتهاي مختلف از يك منبع واحد ناشي از ابهام و اجمال آن منبع و منشأ واحد نميباشد؟ به بيان ديگر، اسناد و استشهادي كه متكلمين، فيلسوفان و عارفان نسبت به علي بن ابي طالب(ع) و عبارات و كلمات او دارند، با اختلاف و تفاوتي كه ميان ديدگاههاي آنان وجود دارد، چگونه قابل جمع است؟
آيا به راستي علي بن ابي طالب ديدگاه منقّح و روشني نسبت به هستي داشته است؟ در صورتي كه عبارات و خطب او نظر خاصي را بيان ميكند، چگونه جريانهاي مختلف با استناد به آن عبارات به وجود آمده است؟ آيا همهي آنها در همه يا بعضي از استنادهاي خود صادق هستند، يا فقط برخي از آنان صادق ميباشند؟ كدام يك از اين اقوال با بيان و نظر امام(ع) مطابق است؟
براي پاسخ به پرسشهاي فوق شايسته است نخست مروري اجمالي به تأملات وجودي گروههاي يادشده داشته باشيم و وجوه اختلاف و اشتراك آنان را بازگو نمائيم. سپس دادههاي آنان را با آنچه از امام وارد شده بسنجيم و به صحت و سقم مدعيات و دامنهي صدق آنان پي ببريم.
مسايل و محمولات وجود شناختي
تفكر و تأمل در هستي يا به واسطهي تصفيه، سلوك و دانش شهودي صورت ميگيرد و يا براساس انديشه و علم مفهومي استوار ميباشد. اگر تأمل با ابزارهاي مفهومي صورت گيرد، هستيشناسي به صورت قضايا و گزارههاي علمي ظاهر ميشود. در اين حال محمولاتي كه محل بحث قرار ميگيرند، به اقسامي تقسيم ميشوند؛ از آن جمله اين كه آن محمولات يا از محمولاتي هستند كه اخص از موضوع علم ميباشند و يا مساوي با موضوع علم. همچنين محمولات يا داراي مصاديق فراوان ميباشند يا بيش از يك مصداق ندارند. دو تقسيم دوگانهي فوق چهار نوع محمول را به دنبال ميآورد:
اول: محمولاتي كه اخص از موضوع بوده و به بخشي خاص از هستي حمل ميشوند. اين محمولات داراي مصاديق فراواني مانند: حادث، مصنوع، معلول، ممكن، بالقوه، متحرك، مربوب و ... هستند.
دوم: محمولاتي كه اخص از موضوع علم بوده و موضوع را تقسيم ميكنند. اين محمولات بيش از يك مصداق ندارند: واجب.
سوم: محمولاتي كه اخص از موضوع نميباشند و موضوع را تقسيم نميكنند. اين محمولات داراي مصاديق فراوان ميباشند: شيء، تشخص و اصالت.
چهارم: محمولاتي كه اخص از موضوع نميباشند و بيش از يك مصداق نيز ندارند: تشكيك.١٢
محمولات نوع سوم از مفاهيم عامهاي هستند كه از همهي مراتب وجود، از جمله مراتب داني آن، انتزاع ميشوند، تفاوت اين محمولات با محمولات نوع اول در اين است كه محمولات نوع نخست فقط از اقسام و يا مراتب داني هستي انتزاع ميشوند. همچنين تفاوت آنها با محمولات نوع دوم در اين است كه محمولات نوع دوم تنها از مرتبهي عالي هستي كه داراي وحدت ذاتي است، انتزاع ميگردند.
محمولات چهارگانهي فوق همگي از معقولات ثانيهي فلسفي هستند. اين محمولات از متن وجود و نحوهي هستي موضوع خود انتزاع شده و بر آن حمل ميشوند. به همين دليل بحث از آنها تحت هر عنواني كه قرار گيرد، بحثي هستي شناسانه است.
هر قضيهاي از اتحاد و يا وحدت موضوع و محمول خبر ميدهد و چون مدار و زمام اتحاد موضوع و محمول در دست محمول است، هرگاه موضوع اعم از محمول باشد، اتحاد موضوع با محمول بر محور بخشي از موضوع قرار ميگيرد كه در افق محمول باشد. براي مثال حركت، حدوث، امكان وصف اقسام، تعيّنات يا مراتبي از وجود هستند كه اين محمولات از طريق آنها به عنوان خارج محمول انتزاع ميشوند.
محمولات كلامي، فلسفي و عرفاني
در علم كلام بيشتر از محمولات نوع اول و سوم استفاده ميشود و به واسطهي اين محمولات گاه محمولاتي از نوع دوم به اثبات ميرسد، براي مثال در برهان حدوث از حدوث استفاده شده و مُحْدِثْ اثبات ميگردد. بدون شك اين گونه از مباحث به علوم جزئي مربوط نيستند. در اين مباحث به احكام يك ماهيت خاص پرداخته نميشود، بلكه از احكام وجود بحث ميشود، لكن بحث در مدار تعيّنات و بخشهاي خاص و مقيد وجود سازمان مييابد.
در فلسفه و حكمت مباحث هستيشناختي گستره و عمق بيشتري مييابد. حكماي «مشّائي» به مسايلي ميپردازند كه محمولات نوع اول، دوم و سوم را در برميگيرد.
در حكمت متعاليه، با اثبات وحدت تشكيكي وجود، از محمولي سخن به ميان ميآيد كه اخص از موضوع نيست و آن را به دو قسم تقسيم نميكند. تشكيك وصف رتبهاي خاص از هستي نيست و از مفاهيم عامهاي نميباشد كه به تنهايي به هر يك از مراتب حمل ميشود، بلكه وصف هستي گسترهاي است كه با همهي آنها همراه ميباشد.
اگر با اصطلاحات فني سخن بگوييم، محمولات نوع اول اوصاف وجودهاي مقيد يا وجودهاي «به شرط شيء» هستند و محمولات نوع دوم از اوصاف وجود «به شرط لا» يا وجود بحت و محضي هستند كه مجرد از جميع ماهيات و قيود خاصه ميباشد.
محمولات نوع چهارم از وجود «لا به شرط قسمي» انتزاع ميشوند. محمولات نوع سوم نيز از هر سه قسم مزبور؛ يعني «از وجود به شرط شيء، به شرط لا و لا به شرط» قابل انتزاع بوده و به همهي آنها حمل ميگردند.
در هستيشناسي حكمت متعاليه، با اثبات تشكيك در هستي، هر چهار نوع محمول به كار گرفته ميشود. اهل عرفان در مباحث نظري خود از چهار نوع محمول سخن ميگويند، با اين همه آنان بر اين نكته پاي ميفشارند كه مفاهيم به رغم دلالتي كه بر وجود دارند، حجاب واقعيت هستي هستند. آنان معرفت شهودي را نابتر و دقيقتر ميدانند.
البته اين نكته مورد توجه فيلسوفان نيز بوده است. حكمت «اشراق» در قياس با حكمت «مشّاء» به معرفت شهودي اهميت بيشتري ميدهد. در حكمت متعاليه نيز بر جايگاه ويژهي دانش شهودي در شناخت حقيقت هستي تأكيد بيشتري ميشود.
نكتهي ديگري كه در هستيشناسي عرفاني وجود دارد (و مختص به آن است)، اين است كه به ساحتي از هستي اذعان و اعتراف ميشود كه فراتر از افق مفهوم و شهود است و آن هستي «لا به شرط مقسمي» ميباشد و مفهوم و شهود در قبال آن ساحت سخني جز تسبيح و تكبير نميتوانند داشته باشند.
افاضات كلامي علي(ع)
در كلمات و عبارات اميرِ بيان همهي اين مفاهيم چهارگانهي فوق حضور دارند، هم به نقش دانش شهودي تأكيد ميشود و هم تسبيح و تكبير حق به برجستهترين صورت يافت ميشود. همين امر موجب شده است كه متفكرين مسلمان از هر يك از مائدههاي آسماني عبارات او كه در فراسوي نظر و انديشهي اسلامي قرار گرفته است، به قدر توان و امكان خود استفاده نمايند و همهي آنان خود را رهين اِنعام و اطعام تعاليم علوي بيابند.
علي(ع) در برخي از عبارات از محمولاتي سخن به ميان ميآورد كه از تعيّنات و مراتب نازل هستي انتزاع ميشوند. در اين عبارات از حدوث مصنوع و مخلوق و مربوب بودن همهي موجودات سخن به ميان ميآيد و به اين وسيله از موجود قديم ازلي خالق و صانع خبر داده ميشود و به دنبال آن از توحيد خالق و رب و مانند آن سخن گفته ميشود.
«الدال علي قدمه بحدوث خلقه و بحدوث خلقه علي وجوده و باشتباههم أشباهِهِم علي ان لا شبه له...مستشهد بحدوث الاشياء علي ازليّته:١٣... خداوند با حدوث آفرينش ازلي بخود خود را اثبات كرد و با پيدايش انواع پديدهها وجود خود را اثبات فرمود، و با همانند داشتن مخلوقات ثابت شد كه خدا همانندي ندارد...، حادث بودن اشيا گواه بر ازليّت اوست، و ناتواني موجود، دليل قدرت بيمانند او، و نابودي پديدهها، گواه دايمي بودن اوست».
در قسمتي ديگر از خطبهي فوق آمده است: «مستشهدٌ بحدوث الاشياء علي ازليّته: او با حدوث اشياء بر ازليت خود شاهد ميآورد».
امير بيان در خطبههاي ديگري نيز با عباراتي شبيه عبارات ياد شده از طريق حدوث بر قدم، ازليت و يا وجود خداوند استدلال ميكند، «الحمدللّه الدال علي وجوده بخلقه و بمحدث خلقه علي ازليّته:١٤ سپاس خدايي را كه به آفرينش ـ بندگان ـ خويش بر هستي خود راهنماست؛ و آفريدههاي نو به نوي او بر ازليت او گواست».
استدلالهايي نظير استدلالهاي فوق كه با مفاهيمي نظير؛ حدوث، قدم، رب، مربوب، صانع، مصنوع، وجود، عدم و ... سر و كار دارد در خطبهها و عبارات امير بيان(ع) فراوان است و اين دسته از مفاهيم در مركز توجهات و مباحثات متكلمين قرار گرفته است.
افق فهم متكلمين
مفاهيمي كه در كلمات و خطب علوي يافت ميشود، به اين مفاهيم كلامي محدود نميگردد، زيرا در همان خطبهها كلمات و مفاهيمي وجود دارد كه كمتر مورد توجه متكلمان قرار گرفته است و بيشتر در مدار مباحث فلسفي و عرفاني ميباشد. حتي همان عباراتي كه محور اصلي مباحث كلامي قرار گرفته است، مشتمل بر مطالبي ميباشد كه از حوزهي نظر متكلمين دور مانده و فيلسوفان يا عرفا از آن بهره بردهاند. براي مثال معناي حدوث و لوازم مفهومي آن در آثار متكلمين در محدودهي حدوث زماني مورد توجه بوده است، حال آن كه فلاسفه و عرفا به انواع ديگري از حدوث پي بردهاند كه مفهوم حدوث بر آنها نيز به حقيقت صدق ميكند، مانند: حدوث ذاتي، دهري و يا اسمي.١٥
علاوه بر اين در عبارات ياد شده، فقط به بيان اين نكات كه حادث و يا حدوث خلق بر قِدَم يا ازليت خالق دلالت ميكند، اكتفا نشده است، بلكه ـ در همهي عبارات ـ مشتمل بر اين مطلب نيز هست كه در همهي دلايل، دال و دلالتكننده خداوند سبحان است؛ يعني او است كه با حدوث خلق بر قدم، ازليت يا وجود خود دلالت ميكند. دلالت خداوند بر ذات خود و يا دلالت او بر بعضي از اسما و صفات خويش از طريق برخي از ديگر اسما و صفات، چيزي جز ظهور او در همهي مراتب هستي نيست و ظهور فراگير حق، از محمولات نوع اول يا دوم نميباشد؛ به عبارت ديگر محمولي اخص از وجود نيست تا آن كه وجود و هستي را به دو بخش تقسيم كند علاوه بر اين از مفاهيم عامه نيز نيست كه داراي مصاديق كثير باشد و بر همهي مراتب هستي صدق نمايد. براي اين محمول بيش از يك مصداق وجود ندارد.
بنابراين متكلمين به قدر توان و استعداد خود از عبارات علوي بهره بردهاند و فقط با افق خاصي از آن عبارات همراهي ميكنند.
«ادامه دارد»
پينوشتها:
١. صدوق: التوحيد، ص ٢٨٦ و ص ١٨٢.
٢. بحار، ج ٣٣، ص ٢٨٣.
٣. كافي، ج ١، ص ٢٩٤.
٤. نهجالبلاغه، خطبه ٢٧.
٥. شرح ابن ابي الحديد، ج ٦، ص ٣٧٠و ٣٧١.
٦. همان، ص ٣٤٦.
٧. بوعلي سينا، معراجنامه، ص ٩٤.
٨. علامه سيد محمد حسين طباطبايي: علي و فلسفهي الهي، ص ٥٠-٤٩.
٩. ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج ١، ص ١٩.
١٠. خصائص اميرالمؤمنين علي ابن ابي طالب، ص ١٠٣.
١١. ابن عربي: الفتوحات المكيه، تحقيق و تقديم: عثمان يحيي، السفر الثاني، ج ٣، ص ٢٢٧.
١٢. رحيق مختوم، بخش چهارم از جلد اول، ص ٨-٧.
١٣. نهجالبلاغه، خطبه ١٨٥.
١٤. نهجالبلاغه، ترجمهي دكتر سيدجعفر شهيدي، خطبه ١٥٢، ص ١٤٩.
١٥. حكيم سبزواري، شرح منظومه، ص ٨٣-٧٩.